تبليغاتX
شناسنامه

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کُند مادرِ تو با من‌ جنگ
هر کُجا بیندم‌ از دور کُند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ پُر آژنگ

با نگاهِ غضب‌ آلود زند
بر دلِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

مادرِ سنگ‌دلت‌ تا زنده‌ست‌
شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را
تا نسازی‌ دلِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌خوف و درنگ

روی‌ و سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عاشقِ بی‌خرد ناهنجار
نه،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود
دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:

«آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ»

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 21:9 توسط بهاره |

هرکس بدما به خلق گوید.....

ماچهره زغم نمی گشاییم......

ما خوبی او به خلق گوییم......

تا هر دو دروغ گفته باشیم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 18:25 توسط بهاره |

نابینا به ماه گفت : دوستت دارم .

 

ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی .

 

 نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم .

 

 ماه گفت : چرا ؟

 

نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم

 

 ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم     !!!         

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 0:43 توسط بهاره |

اری اغاز عشق است  تنها نشانه جاودان این جهان.

واژه ای خاص که افریده شد تا وجود ادمی را برای ابد تسخیر سازد.

پروردگار ادم را از مشتی خاک برگرفت و از خود در ان دمید

و یقینا هرکه پروردگار در او بدمد عاشق می شود

بی شک هدف افرینش عشق است

و والاترین وظیفه ادم عاشقی است

او می فرماید:شما افریده شدید تا عاشق باشید وتنها ازمونتان همین است.

ونیز عشق مجال سخن گفتن با من است  پس بامن گفتگو کنید.

عشق همان معجزه ایست که خاک را به نور بدل می سازد.

عشق نام من است و نام دیگر ادم.

پس به سوی من ایید که برترین شما عاشقترین شماست.

پس بار پروردگارا: ازمن هر انچه دارم وهر انچه خواهی بگیر

باشد که دنیای فانی و بهشت ادبی را نداشته باشم

اما نباشد  هرگز نباشد  در قلبم عشق نباشد

                      هرگز نباشد.

امید که تا اخرین روز خدا سینه ای بی عشق مباد

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 0:42 توسط بهاره |

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو.....

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:7 توسط بهاره |

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس !!

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:6 توسط بهاره |

او دراوج قدرت و ثروت و در انتهای تنهایی و بی کسی درتمامی لحاظلت در کنار ماست و همین برایمان کافیست.مانیز باید به این حقیت ایمان اورده تا به سعادت جاودانه ای که او نوید داده است دست یابیم.
"خدایا: چگونه زیستن را تو به من بیاموز.چگونه مردن را خود خواهم اموخت."